تبلیغات
سعید - گراز

گراز

شنبه 23 تیر 1397 07:41 ق.ظنویسنده: سعید یوسف زاده

 
نصف شب چیزی یادم اومد که خواب رو از چشمام ربود ، موضوع سر گٌرازه یادم اومد رفتیم شمال توی کوه گراز داشت حمله میکرد به سمت آدم، دوستان چند باری شد لب پرتگاه ایستادند گراز که میدوید سمتشان جاخالی میدادند گراز پرت میشد تودرّه یا با تفنگ بادی میزدیمشون،حالا یاد گرازِ بیچاره افتادم با چشمانی گریان شعری براش سرودم اینجا میذارم.از الان هرکسی به گراز بی احترامی کنه باهاش حرف نمیزنم.

سلام ای حیوونِ نازنین گُراز
نصفِ شب یاد تو افتادم باز

کی تو رو آزار میداد و شاد میشد
اون روزا تفریح ما این بود خوب

عزیزِ خوشگل و نازنین تویی
دوست دارم بازم ببینم میدویی

شاد و خرّم باشی توی جنگلا
به دور از دشواری،نیرنگ و بلا

روزگارِ تو الان  چجوریه
اگه شادی واسه از ما دوریه

نبینم بذارنت باز سرِکار
این روشْ مُردنو از راه بردار

ای گراز تو همیشه هستی شجاع
یادِتو ، تو قلب من پا بر جا

از قدیما طبیعت جای تو بود
کوه و جنگل صخره ها،کنارِ رود

نبینم توی درّه افتادی
نده آزارت تفنگِ بادی

ببینم همیشه شاد و خرّمی
نداری هیچگونه اندوه و غمی

باوقار و استوار و سرفراز
همیشه باقی باشه نسلِ گُراز



شعرطنز از سعید یوسف زاده
هرگونه کپی کردنِ این شعر ممنوعِ





 
شنبه 30 تیر 1397 07:40 ب.ظ
سلام
ممنونم از اینکه بهم سر زدین و وبلاگ زیبایی دارین موفق باشید
شنبه 30 تیر 1397 01:44 ب.ظ
وایییی خیلی باحال بودددد
شما استعداد فوق العاده ای در سرودن شعر کودکان دارین فک میکنم :)
دوشنبه 25 تیر 1397 03:15 ب.ظ
slm
mmnon az hozoreton to webm
xoshhal mishm bazam sar bezanin
web xoshgeli darin tabrik migm
دوشنبه 25 تیر 1397 02:54 ب.ظ
ممنون از حضورتون
دوشنبه 25 تیر 1397 01:31 ب.ظ
چه شعر قشنگی
خوشحال میشم به وبم سر بزنی
دوشنبه 25 تیر 1397 03:44 ق.ظ
چه شعرقشنگی بوداشکم دراومد

دوشنبه 25 تیر 1397 12:38 ق.ظ
یکشنبه 24 تیر 1397 05:32 ب.ظ
گراز نازنین؟؟
یکشنبه 24 تیر 1397 06:08 ق.ظ
سلام
یکشنبه 24 تیر 1397 12:18 ق.ظ
این شعرایی که میگید واقعا جالب هستن
شنبه 23 تیر 1397 09:31 ب.ظ
گراز برخلاف هیکلش خیلی مظلومه
اینقدر که آدما اذیت می کنن حیوونا نمی کنن
حالا که خودت توبه کردی گرازا هم می بخشنت
شنبه 23 تیر 1397 12:07 ب.ظ
گفتــــم غم تو دارم
گفتـــــا زیاد یا کم؟
گفــــــتم زیاد خیـلی
گفتـــــا بقـدر لیـلی؟
گفتـــم فزونتر از آن
گفتــا بگو به قــرآن؟
گفتم چه جای شک است؟
گفت: احتـیاط شرط است
گفتم دلت ز سنگ است
گفتا نه، مَـیل جنگ است
گفتم به لب رسیده جانم
گفتـــا به من چه؟ جانم!
گفتــــــــم ترَحُّـم ات کو
گفتا به من، پول ات کو؟
شنبه 23 تیر 1397 11:18 ق.ظ
نصف شب؟ گراز؟ الله اکبر!
شنبه 23 تیر 1397 10:35 ق.ظ
جالب بود
اون کامنتی که برام گذاشتی جک بود؟!!
سعید یوسف زاده
آره جوکه رو تازه ساختم.
یه روز چند تا نارنگی داشتند از عرض خیابون رد میشدند یهو یه نیسان همشونو میزنه له میکنه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر